تبليغاتX
یک ذهن صبور

 

 

امروز سالروز تولد کسی است که بسیار دوست میدارم

گاهی با خودم میگویم چگونه شد که چنین عشقی در زندگیم پدیدار شده و باز هم خود پاسخ میگویم که این نیز هدیه ای بود از جانب خداوند

همانطور که سالها پیش خداوند تو را به خانواده ات هدیه داد تا دُردانه ای باشی که از دُردانگی بویی نبرده و بر عکس تمام دُردانه های عالم زجر کشیده...

تو را به من هدیه داد، تا در عشق نیز مانند زندگی بسیار سختی بکشی و درد فراق را بسیار تاب آوری

تو را هیچگاه به یاد نمیآورم زیرا تو همواره دریاد من هستی و آنجا خانه کرده ای

همانطور با حیاء که بودی

همانطور آرام و بیصدا

تو هنوز با چشمهایت بیصدا اشک میریزی و کلامی سخن نمیگویی

تو هنوز غصه ها را در دل میریزی و هرگاه توانی برای شادی داشتی زبان باز میکنی و سخن میگویی تا شادیت را تقسیم کنی

تو در خاطر من هستی وقتی از غصه لب میگزی

دستهای مهربانت را که برای بوسه به لبهایم نزدیک کرده بودم هنوز بر لبان من است...

هنوز بر آنها بوسه میزنم

سکوت و باز هم سکوت شاید گرانبهاترین سرمایه تو سکوت باشد و بعد چشمهای زیبا و درخشانت

خدا تو را برای همه ی آنها که عاشقانه بی هیچ چشم داشتی دوستت میدارند حفظ کند

احساس میکنم که در وجودم تپش داری

من تو را حس میکنم

حتی گاهی نامنظم شدن نبضت را حس میکنم

من گاهی خیسی عرقی که از تب بر پیشانیت مینشیند احساس میکنم

دردی را که سینه ات را میفشارد به راستی میفهمم

گاهی دستهای تو را احساس میکنم و صدایت را میشنوم

من با توام بی آنکه با تو باشم

به تو ایمان دارم بخاطر تمام غصه هایی که دیده ای و سختیهایی که کشیده ای زیرا که خداوند هر که را بیشتر دوست میدارد بیشتر میآزماید

میدانم که میدانی تمام دردانه های زجرکشیده عالم نزد پروردگارشان مقامی بس بلند داشته اند... (حضرت نوح را نمیدانم اما چه جالب همه پیامبران الوالعزم دردانه بوده اند)

گاهی به خود مینازم که "دلداده ی صبور" چون تویی هستم

بودنت مبارک

همیشه در من باقی هستی

دوستت دارم مهربانم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:55  توسط یک صبور  | 

...

ساعتهای پایانی پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 است...

سالی که در کمال نومیدی آغاز کردم و آرزویم فقط یک چیز بود , همان که میدانی

سالی که در آن ساختم

از عشق گرفته تا زندگی ...

من امسال را فقط برای ساختن طی کردم

امسال مثل این بود که داشتم شالوده خانه ای را میساختم که باید استوار و محکم باقی بماند

امسال فقط ساختم  تا در سالهای دیگر دروگر آنچه ساخته ام باشم

با آبپاش صبر ، نهال تفکر را آبیاری کردم تا به بار عمل بنشیند...

امسال بیشتر سکوت کردم و بیشتر شنیدم...

امسال اجازه دادم تمام چیزهای خوب دنیا در وجودم خانه کنند...

خویش را مانند زمین آماده کشتی میبینم که تا توانسته بذرهای خوب دنیا را در خود جا داده و پذیرایشان شده است...

اکنون با آبپاش صبر ، بذرها را آبپاشی میکنم به امید برگ و باری و میوه ای در سالی دیگر

که من همه ی امیدم به برگ و باریست که قرار است به بار آید...

خوشحالم که مرا نمیبینی وقتی ورم تنهایی جمجمعه ام را سنگین میکند و فکرهای بد به سراغم می آیند

خوشحال میشوم وقتی غصه ای را از سر میگذرانم و احدی را از آن آگاه نمیکنم...

خدا را برای همه ی آن چیزهایی که ندارم شکر میکنم

که وقتی به غصه ی داشته هایم میاندیشم از داشتن سیر میشوم...

با همه ی این تعارف ها و گول زدن ها که خویش را با آن به بازی میگیرم و سرگرم میکنم ، چیزی از خدا میخواهم که خود میدانم شبیه به جنگیدن با تقدیر است

گاهی روبه روی خدا مینشینم و روی سجاده، جفت پاهای لجاجتم را در کفش استجابت میکنم و با زبان بی زبان میگویم همان که خواسته ام نه چیز دیگر

و گاهی آنقدر ناامید میشوم از رسیدن به آنچه که خواسته ام که غصه دار روبه روی خدا مینشینم و زانوی ناامیدی بغل میکنم و میگویم هر چه تو خواستی راضیم به رضایت

اما زیاد طول نمیکشد که سر از زانوی ناامیدی بر میدارم و سر به دامان یک دندگی میگذارم و دوباره به خدا میگویم همان که خواسته بودم ، برای تو که کاری ندارد

بعضی وقتها اما به خودم میگویم خودخواه شوم، صدتا امن یجیب بزنم برای دل خودم , اما توی همه ی امن یجیب ها که به خیالم برای خود خود خود خودم میزنم تو هستی

آخر تو دیگر خود خود خود منی

هرچند که مدتهاست، انگشتهای عاشقانه نویسم  سر فشار دادن الفبای عشق با هم دعوا نمیکنند...

نمیدانم چرا التماس عشق را در چشمهایم نمیبینند و نوای بگو دوباره بگو را از زبان دلم نمیشنوند...

 چند وقت است که دیگر برایت خوب ننوشته ام ؟

من بهتر میدانم یا تو ؟!

نمیدانم هر چه که هست آنکه تشنه تر است بهتر میداند

من تشنه ترم برای نوشتن یا تو تشنه تری برای خواندن؟!

تا به حال این سوال را از خودم نپرسیده بودم

پاسخ تو شاید مثل تمام معماهایی که هیچگاه برایم حل نکرده ای گنگ باشد و من باز هم نفهمم که بلاخره آیا جنس دوست داشتن من و تو یکی شده است یا نه ....

اصلا حالا که یکی نشده یک معیار بده تا هر دو را با آن وزن کنیم و بعد مقایسه نماییم

خدا را چه دیدی شاید عشق من با این همه مادیتی که به یال و کوپالش بسته و این همه تمنای بودن از عشق تو که از معنویت سبک شده و تقلایی برای بودن نمیکند سنگین تر بود

چه میدانم ...

امیدوارم که این آغازی بر پایان سکوت باشد

ارادتمند تو صبوری که سعی میکند از نو دلداده شود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 8:49  توسط یک صبور  | 

 

تلفن زنگ زد، بیهوا گوشی رو برداشتم، الو...

- سلام!

خودش بود، میخواستم گوشی رو بزارم اما نزاشتم!

- سلام ، شما؟

نمیخواستم فکر کنه بعد از این همه وقت فوری صداش رو شناختم...

- منم رویا

میخواستم بگم رویا نه! کابوس ، میدونم از صبح بوی خیانت تو دماغم پیچیده بود... 1.5 ساله که تو تعجب و سکوت منتظرم...

میخواستم بگم هفته ی پیش تو خیابون حست کردم، فهمیدم داری دزدکی از یه گوشه ای نگاه میکنی، اما هر چی چشم چرخوندم ندیدمت

خیلی با هیجان حرف میزد اما من تابه حال خدمو اینقدر سرد نشناخته بودم...

میشد از لای حرفاش فهمید که هنوز بدجنسه...

بوی خیانت داشت خفه ام میکرد

وقتی میگفت قربونت برم احساس میکردم دارن خنجر میزنن تو قلبم

میخواستم بهش بگم خیلی پستی

میخواستم بگم از بوی تعفنت دارم خفه میشم

اما نگفتم

ضربان قلبم تند شده بود...

میخواستم بگم باز چرا یاد من افتادی؟! اما نگفتم! میخواستم بگم چیه باز مشکل فنی پیدا کردی؟!

گفت دلم برات تنگ شده بود، ازت بیخبر بودم

میخواستم بگم این گوری که داری روش فاتحه میخونی مرده توش نیست

اما نگفتم...

همه این حرفا رو میخواستم بگم، اما نگفتم

لجنایی که ته دلم ته نشین شده بود دوباره بهم ریخته

اومده بالا

میخوام بالا بیارم

میخوام این همه سکوتو بالا بیارم

اما نمیشه

میخواستم بهش بگم، دیگه به من زنگ نزن بو میدی

بوی خیانت

اما نگفتم

به جای همه ی اینا فقط گفتم آره ، نه ، هستم، مشغولم ، ممنون ... خداحافظ

این دیگه چه امتحانی بود؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:9  توسط یک صبور  | 

سلام

فردای روزی که با خوشحالی پیمان بستم... غم چنان انتقامی بابت شکستن پیمان از من گرفت که گفتنی نیست...

مادر بزرگم نازنینم از دستمان رفت

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:23  توسط یک صبور  | 

سلام
بعد از مدتها تحریم و امتحان دوباره برگشتم
تو این مدت اتفاقهای جالبی افتاد
مثلا بلاخره موفق شدم میز تحریر قدیمیم رو از برادرم پس بگیرم و حالا مجبور نیستم مثل آواره ها لب تاپ بیچاره ام رو مدام جابه جا کنم
خوب میشه گفت بعد از دادن این امتحانا به یه ثبات نسبی رسیدم که خیلی ازش راضیم
فکر نکنم فعلا بخوام تغییرش بدم
قریب حالش هنوز بده، و زیاد به بیمارستان سر میزنه، حتما میپرسی پس چرا اینقدر خوشحالم، خوب طی جلسه ای که با غم و غصه داشتم، اونا به من گفتن که دیگه کاری ازشون بر نمیآد و روشون حساب نکنم، آخر جلسه یه نامه به دستم رسید، نامه حاوی یک پیشنهاد از شادمانی و شعف بود، اوونا به من پیشنهاد کردن که از این به بعد باهاشون کار کنم و در عوض اونها سعی میکنند حال قریب رو خوب کنند.
منم از خدام بود که قریب حالش خوب بشه بنابراین بدون اینکه به پیشنهادشون فکر کنم قبول کردم(حتما الان با خودتون میگین نباید عجله میکردم)
اما نه شما نگران نباشید...
خبرهایی که از قریب دارم همه از حصار مصلحت اندیشی میگذره بنابراین خیلی کمه، خوب کار خاصی هم ازم بر نمیآد، و من باید مثل یه غریبه عکس العمل نشون بدم، مثلا
- قریب الان چند روزه تو اتاق ایزوله است...
و من مثل غریبه ها تنها کاری که ازم بر میآد اینه که بگم ایشالله خدا شفا بده
خبری از کفش و کلاه کردن و دویدن به سمت بیمارستان نیست...
قریب از ارتباط با هر موجود زنده و مرده ای منع شده، و من متاسفانه جزء هر دوی این موجودات محسوب میشم...
با توجه به نظر سوء ی که اهالی بیمارستان نسبت به من داشته و دارند فکر میکنم اگر موجود نیمه زنده و نیمه مرده هم بودم اجازه نمیدادند که از شعاع صد کیلومتری بیمارستان رد بشم...
بگذریم که نگفتنم بهتر از گفتنه
اما شما نگران من و قریب نباشید، هر چه میگذره وسایل ارتباطی جدیدتری به ما معرفی میشن
مدتها بود من به تله پاتی فکر میکردم و چند بار هم به قریب پیشنهاد دادم که بیا با هم تله پاتی کنیم، اما وقتی قریب پیشنهاد منو پذیرفت من متوجه شدم که فاقد این نیرو هستم...
اما تازه گیها فهمیدم خواب هم وسیله ارتباطیه خوبیه...
خلاصه در حال حاضر من توی خواب از حال قریب با خبر میشم، البته این به شرطیه که من و قریب در یک زمان خوابیده باشیم
با توجه به خصومتی که اهالی بیمارستان با من دارند میترسم ساعت خواب قریب رو هم تغییر بدند تا مبادا قریب توی خواب هم منو ببینه و ضربان قلبش بالا بره
حالا شما اینو به کسی نگین
امیدوارم هیچکدوم از اهالی بیمارستان کار کردن با اینترنت رو بلد نباشن
عزت زیاد
صبور بی قزیب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط یک صبور  | 

 

سه روز دیگر 1 سال است که بودن در شیشه حضور توست و تو خود در محفلی دیگر

من اینجا زندگی را تمنا میکنم

و تو آنجا مرگ را فریاد میزنی

من نمیدانم دیگر با کدام زبان به خدا بگویم بس است دیگر ادب شدم ...

این روزها دیگر نه الهی العفو بالا میرود

و نه استغفرالله را خدا میشنود

ماه هاست که خدا دیگر به یا من اسمه دوا و ذکره شفا پاسخ نمیدهد

من مدام روزه میگیرم اما افاقه نمیکند ...

من نماز میخوانم اما به جایی نمیرسد

التماست میکنم، بیا امشب به جای خوشبختیه من شفایت را از خدا بخواه ، اما تو باز هم حیا میکنی و از خدا نمیخواهی

این چه دنیایی است؟ عاشقم کرده ای و مجال عاشقی نداری

این چه دنیایی است ...

دیگر نمیتوانم.................................

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:30  توسط یک صبور  | 

 

توی سالن انتظار نشسته بود، منتظر بود، چهره آرامی داشت، فقط گاهی صورتش از درد مچاله میشد، اما وقتی نگاهش میکردی میشد دید که لبخند رضایت حتی توی آن درد هم از صورتش پاک نمیشود،نظر همه را به خود جلب کرده بود، قد بلند و خوش سیما بود، چند بار بلند شد توی راهرو راه رفت و دوباره نشست، دفتر چه بیمه را توی دستش تکان میداد، گاهی دستش را پشت کمرش میگذاشت و سعی میکرد راست راه برود، به نظر پا به ماه میآمد اما قد بلندش با وجود آن شکم برآمده هنوز توی چشم میزد...

دوباره درد شیرینی را احساس کرد، لبخند رضایت که روی صورتش نشست از شرم سرش را پایین انداخت...

همه از این تعجب کرده اند که چطور با این وضع تنها آمده است...

سرش را به دیوار تکیه داد و آرام چشمهایش را بست، میشد فهمید که به خواب سبکی فرو رفته، خیلی آرام بود، مثل دریا مثل اقیانوس، حتما اینها هم از نشانه های مادر شدن است. منشی آزمایشگاه نامش را صدا کرد  با همان آرامشی که چشمهایش را بسته بود بازشان کرد و به آن سو نگاهی انداخت...

دفترچه بیمه اش را از توی کیف در آورد و رفت تو اتاقی که درش را برای او باز کرده بودند...

باز هم شوهرت نیومد؟

لبخند زد گفت نه کار داشتند، سلام رساندند پرسیدند گل پسرشان چطور است؟

دکتر میخواست کمی غرولند کند دفعه قبل گفته بود که دیگر تنها نیاید، اما لبخند رضایتی که روی صورت مادر بود او را از گفتن پشیمان کرد...

دستگاه را که روی شکمش گذاشت احساس بودن در فضای اتاق دو چندان شد...

خوبه...

تو چطور این مرد رو تحمل میکنی، نوبره والا؟

دستهای نرم سفیدش را برد سمت لبها و گفت هیس بچه میشنوه درست نیست

جواب سونو را گرفت، تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد...

پسرکم

پسرکم

قبل از تو من و پدرت خودمان را متولد کردیم

ما میخواستیم متفاوت باشیم و بهای متفاوت بودن را باید پرداخت

پسرکم کارهای دنیا هر چقدر هم که روی سر پدرت خراب شود اما باز هم تو را فراموش نخواهد کرد...

این عشق مال امروز و دیروز نیست، ما سالها قبل از بودن تو، رنجها کشیده ایم

فراق و هجران

جدایی ما را در تنور خویش سوزاند و آب کرد...

آنقدر غریب شدیم که چاره ای جز قربت برایمان نماند...

تو نمیدانی هر روز چشم باز کردن و ندیدن آنکه باید ببینی چه بلایی سر آدم میآورد...

پسرکم

...

 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 18:58  توسط یک صبور  | 

 

يا الله

خودم را به تو سپردم و تو تدبير مرا در دست گرفته اي و مرا به بهترين راه ها روانه ساخته اي

يا رب من همواره تو را ميپرستم و از تو ياري ميجويم و عهدي كه در مسجد سبزت با تو بسته ام را هرگز زير پا نميگذارم

تنها تو را ميپرستم و تنها از تو ياري ميجويم

در اين روزها كسي را براي من فرستاده اي تا آزمايشم كند و من خويشتن داري خويش را بسنجم و خود را بعد از اين همه صبوري و سكوت باز شناسم

صبوري اي كه موهاي سرم را تك تك سفيد كرد و گرد پختگي بر صورتم نشاند

پروردگارا اين بنده ي سراپا تقصير تو را ميپرستد و تنها از تو ياري ميجويد، باز هم تو ياريم كن كه باور كرده ام قدرتي نيست جز قدرت تو، و ياري رساني نميبينم جز ياوري تو...

و دلبري نميبينم جز تو

دلم را بربا و به كس مده

كه سينه ام را براي تو آراسته ام و از هر چه غير تو خلاص و خالي كرده ام

باز هم تو به فريادم رس

و تو مهر سكوت بر زبانم بنشان

كه من بي قرارانه  در انتظار ياري و همراهي توام يا رحمن و يا رحيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:52  توسط یک صبور  | 

تصميم عجيبيه اما خوب تصميمه ديگه

ديروز بعد از مدتها تصميم گرفتم يه متن درست حسابي رو ترجمه كنم، رفتم سراغ سايتي كه مقاله هاش مدتها براي ترجمه شدن قلقلكم ميداد، بدون اينكه نگاهي به سختي و آسونيه متن كنم تصميم گرفتم ترجمه اش كنم، اونم با اين سواد دست و پا شكسته ام، اونقدر متن سختي بود كه الان دو روزه همه ي وقتم رو گرفته، و فقط 4 صفحه است، سرعتم خيلي پايين اومده، و اين متن سخت، مجبور شدم براي ترجمه هر قسمتش به يه آدم و يه رمان و يه اتفاق رجوع كنم، از ديروز كه هنوز ترجمه اش نكرده بودم چند آدم و چند تا كتاب و چند تا حادثه جديد رو ميشناسم...

تا به حال متني به اين پيچيدگي ترجمه نكرده بودم – البته كلا" زياد متن ترجمه نكردم – توي ترجمه ي يك پاراگراف اونقدر وقت گذاشتم ولي هيچي جور در نميومد، و بلاخره متوجه شدم كه اي داد بيداد زمان فعلها رو در نظر نگرفتم و واسه همين ترجمه نا مفهومه، با اينكه خيلي سخت بود، اما خوشم اومد، دلم ميخواد بازم از اين كارا انجام بدم... و انجام ميدم

تو اين فكرم كه يه وبلاگ راه بندازم و ترجمه هام رو بزارم توش

موضوعش فعلا محفوظ باشه تا يكمي سوژه براش پيدا كنم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:21  توسط یک صبور  | 

به من ميگويي علامت چرخهاي ارابه ي خشمگينت روي صورتم مانده است و من با اينكه در دل قربان صدقه ات ميروم اما خسته شده ام از اين همه ابهام و سعي ميكنم تو از روي چشمهايم نخواني كه من پشيمانم از اين تاختن

با خودم ميگويم اين كه نشد نه رويه تو  عوض ميشود و نه ذهن خراب من ...

از اين همه ابهام خسته ام و افسرده، و با خودم ميگويم علامت اين همه ارابه ي انتظار كه بر سر و صورتم مانده است چه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:33  توسط یک صبور  |