
امروز سالروز تولد کسی است که بسیار دوست میدارم
گاهی با خودم میگویم چگونه شد که چنین عشقی در زندگیم پدیدار شده و باز هم خود پاسخ میگویم که این نیز هدیه ای بود از جانب خداوند
همانطور که سالها پیش خداوند تو را به خانواده ات هدیه داد تا دُردانه ای باشی که از دُردانگی بویی نبرده و بر عکس تمام دُردانه های عالم زجر کشیده...
تو را به من هدیه داد، تا در عشق نیز مانند زندگی بسیار سختی بکشی و درد فراق را بسیار تاب آوری
تو را هیچگاه به یاد نمیآورم زیرا تو همواره دریاد من هستی و آنجا خانه کرده ای
همانطور با حیاء که بودی
همانطور آرام و بیصدا
تو هنوز با چشمهایت بیصدا اشک میریزی و کلامی سخن نمیگویی
تو هنوز غصه ها را در دل میریزی و هرگاه توانی برای شادی داشتی زبان باز میکنی و سخن میگویی تا شادیت را تقسیم کنی
تو در خاطر من هستی وقتی از غصه لب میگزی
دستهای مهربانت را که برای بوسه به لبهایم نزدیک کرده بودم هنوز بر لبان من است...
هنوز بر آنها بوسه میزنم
سکوت و باز هم سکوت شاید گرانبهاترین سرمایه تو سکوت باشد و بعد چشمهای زیبا و درخشانت
خدا تو را برای همه ی آنها که عاشقانه بی هیچ چشم داشتی دوستت میدارند حفظ کند
احساس میکنم که در وجودم تپش داری
من تو را حس میکنم
حتی گاهی نامنظم شدن نبضت را حس میکنم
من گاهی خیسی عرقی که از تب بر پیشانیت مینشیند احساس میکنم
دردی را که سینه ات را میفشارد به راستی میفهمم
گاهی دستهای تو را احساس میکنم و صدایت را میشنوم
من با توام بی آنکه با تو باشم
به تو ایمان دارم بخاطر تمام غصه هایی که دیده ای و سختیهایی که کشیده ای زیرا که خداوند هر که را بیشتر دوست میدارد بیشتر میآزماید
میدانم که میدانی تمام دردانه های زجرکشیده عالم نزد پروردگارشان مقامی بس بلند داشته اند... (حضرت نوح را نمیدانم اما چه جالب همه پیامبران الوالعزم دردانه بوده اند)
گاهی به خود مینازم که "دلداده ی صبور" چون تویی هستم
بودنت مبارک
همیشه در من باقی هستی
دوستت دارم مهربانم

